مترسک...

 

مترسک سیاه از من غمگین تره

اما حالا به سرنوشتش تن داده.

از آنجا که زندگی با او سر و کاری نداره,

او هم به هیچکس و هیچ چیز کاری نداره.

اما من غرق در اندیشه و زمان

عطشی دارم که هنوز سیراب نشده,

و چشمان خسته من هنوز به سوی افق

و اندیشه هایم مدام و بی مرز پرسه میزند.

 

رویا...

 

گلها ی همیشه بهار خیلی عاشقند, اما دخترک به این چیزها اعتنایی ندارد.

دخترک یک بعد از ظهر زمستا نی گلهای پلاستیکی میفروشد.

فرصت دلمشغولی ندارد,

فقط میداند ,که کسی آنجا نیست

دخترک روزها را سپری میکند , تا راهی به سوی خورشید پیدا کند.

وقتی دیگر و شاید روزی دیگر, راه او از دیگران جدا میشود

با خود می اندیشد :                            

                                      برای من مهم نیست که خورشید ندرخشد,

                                      برای من مهم نیست که آه در بساط ندارم,

                                      من در تنهایی به روشنایی میرسم.

 

ناگهان به خود می أید و میبیند که سالها از آن روزها گذشته

و اکنون روی صندلی ,فقط توانایی کندن گلبرگهای گلها را دارد

و با بستن چشمهای خود ,میتواند به خورشید برسد.

 

اگر...

من اگر قو بودم,رفته بودم

من اگر قطار بودم,دیر میکردم

و اگر آدم خوبی بودم ,بیشتر از حالا با تو حرف میزدم

و اگر به خواب میرفتم ,خواب میدیدم

اگر میترسیدم ,قایم میشدم.

اگر عقلم را از دست بدهم,

 

باز هم میگذارید با شما هم بازی شوم؟؟

 

من اگر ماه بودم ,سرد میشدم

من اگر کتاب بودم, خم میشدم

و اگر آدم خوبی بودم

فاصله های میان دوستان را درک میکردم.

من اگر تنها بودم ,گریه میکردم

و اگر با تو بودم, آسوده خاطر بودم

و اگر دیوانه بشوم

 

باز هم میگذارید با شما همبازی شوم؟؟

 

خوبی...

من نمی دانم و همین درد مرا سخت می آزارد

که چرا انسان,این دانا,در تکاپو هایش ره نبرده است به اعجاز محبت

و نمی داند در یک لبخند چه شگفتی ها پنهان است

من بر آنم که در این دنیا خوب بودن,به خدا سهل ترین کارهاست

و نمیدانم که چرا انسان تا به این حد با خوبی بیگانه است

و همین درد مرا سخت می آزارد.

مادر...

حالا ساکت باش جانم, گریه نکن عزیزم

مادر به جای تو همه دوستانت را امتحان میکند

مادر نمی گذارد هیچ هرزه ای پا به خانه ات بگذارد

مادر صبر میکند تا سرو سامان بگیری

 

مادر همیشه میفهمد کجا بوده ای

مادر جگر گوشه اش را شاداب و منزه نگه میدارد

اوووه کوچولوی من , همیشه کوچولوی من باش.

 

مادر , راستی دیوار باید این قدر بلند باشد؟؟؟

سبب گر بسوزد......

الهی به مستان جام شهود

به عقل آفرینان بزم وجود

به آنان که بی باده مست آمدند

ننوشیده می می پرست آمدند

دلم مجمر آتش طور کن

گلم ساغر آب کن.

 

در این حال مستی صفا کرده ام

تو را ای خدا من صدا کرده ام

از این روزگاری که من دیده ام

چه شبها خدایا خدا کرده ام

نهادم سر سجده بر خاکت

تو را ای خدا من صدا کردم

 

که از من نگیری صفای دلم را

به راه محبت

تو دانی خدایا

چه ها کرده ام..............

تنهایی...

می دانی که من نگران احوال تو هستم

و میدانم که تو هم نگران حال منی

پس تنهایی را احساس نمیکنم

یا سنگینی سنگ گور را ,

حال که جایی امن و امان یافته ام ,

تا استخوانم را چال کنم.

عشق...

اگر اهمیت نمیدادی چه بر سر من می آید

و من هم اعتنایی به حال و احوال تو نمیکردم

 راهمان را کج میکردیم و از کنار ملال و درد میگذشتیم

و گهگاه از میان باران به بالا نگاه میکردیم. 

..........

ای باد سرد شب, دور شو

اینجا قلمرو تو نیست.

صدای شیون پرنده ای در آسمان بلند شد

نجواهای راز آمیز بامداد و صداهای جنبشی آرام,

سکوت مرگباری را بر هم زد که همه جا را فرا گرفته بود.

  صدای چکاوک را بشنو و گوش کن پارس سگ را,

که روباه را به زمین گریزانده.

مرغ ماهیخوار را ببین که چگونه در آب شیرجه میزند.

و رودی سبز و ناپیدا در زیر درختان پیش میخزد و میخندد,

همچنان که میگذرد ,از میان تابستان بی پایان

و راه به سوی دریا میگشاید.

 

 

روزی را به یاد آور...

پیش از امروز   یک روز را به یاد بیاور

روزی که بچه بودی

آزاد بودی که تنهایی زمان را به بازی بگیری

هرگز شب نشد

ترانه ای بخوان که نتوانش سرود

بی بوسه صبحگاهی

ملکه-اگر آرزو کنی ملکه میشوی

پس شاهت را جستجو کن.

 

چرا امروز دیگر نمیتوانیم بازی کنیم؟

چرا نمیتوانیم همانطور بچه بمانیم؟

 

از درخت سیب دلخواهت بالا برو و

سعی کن خورشید را بگیری

از تیر رس تفنگ برادر کوچولویت خودت را پنهان کن

خودت را غرق رویا کن

چرا نمیتوانیم به خورشید برسیم؟

چرا نمیتوانیم سالها را از میان برداریم؟ 

  

روح من...

تک و تنها در ابر های سراسر آبی رنگ 

لمیده بر بستر پر قو ,

جانمی جان! تو نمیتوانی مرا ببینی ,

اما من میتوانم ببینمت.

 

لمیده در شبنم مه زده ,

نشسته بر اسب تک شاخ,

روا نیست , تو نمیتوانی صدای مرا بشنوی

اما من میتوانم صدایت را بشنوم,

 

تماشای آلاله های وحشی که نور در جام خویش میریزند

خوابیده بر گل قاصدک

تحمل نا پذیر است.من به تو دست نمیزنم,

اما شاید بعدها چنین کنم.

 

در آسمان روشن از ستارگان فریاد میزنم,

با خودم سفر میکنم,

همه جا ره میسپارم,

به فراترها.

 

تک و تنها در ابرهای سراسر آبی رنگ,

لمیده بر بستر پر قو,

جانمی جان ! تو نمیتوانی مرا ببینی,

اما من میتوانم ببینم. 

 

..........

هرگز از مرگ نهراسیده ام

اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود

هراس من باری مردن در سرزمینی است

که مزد گور کن از بهای آزادی آدمی افزون باشد.

پدر...

نفس بکش

از نگاه کردن به دور و برت ترسی به دل راه مده

اینجا را ترک کن اما مرا ترک نکن

به دور و بر نگاه کن و زمین خودت را برای عمر دراز و پرواز بلندی که داری انتخاب کن.

لبخندهائی که بر لب می آوری و اشک هائی که میریزی

و هر چه را که میبینی و به آن دست میزنی

همیشه همهء زندگی تو خواهد.  

صدایت میزنم بشنو صدایم.....

الهی در شب قبرم بسوزان

ولی محتاج نامردان مگردان

عطا کن دست بخشش همتم را

خجل از روی محتاجان مگردان

الهی کیفرم را میپذیرم

که از تو ذات خود را پس بگیرم

کمک کن تا که با ناحق نسازم

برای عشق و آزادی بمیرم.