گلها ی همیشه بهار خیلی عاشقند, اما دخترک به این چیزها اعتنایی ندارد.
دخترک یک بعد از ظهر زمستا نی گلهای پلاستیکی میفروشد.
فرصت دلمشغولی ندارد,
فقط میداند ,که کسی آنجا نیست
دخترک روزها را سپری میکند , تا راهی به سوی خورشید پیدا کند.
وقتی دیگر و شاید روزی دیگر, راه او از دیگران جدا میشود
با خود می اندیشد :
برای من مهم نیست که خورشید ندرخشد,
برای من مهم نیست که آه در بساط ندارم,
من در تنهایی به روشنایی میرسم.
ناگهان به خود می أید و میبیند که سالها از آن روزها گذشته
و اکنون روی صندلی ,فقط توانایی کندن گلبرگهای گلها را دارد
و با بستن چشمهای خود ,میتواند به خورشید برسد.