لاشخور
که چمان در افق این دژ هر مرد به مردار بدل
منتظر مانده حریص
تا که کی لاشه شوم.
من به تدبیر که چون حیله کنم
که فرود آید , تا تیر رسم.
گاه اگر از تک و پو بنشینم
که نفس تازه کنم
تاخت آرد به سر من به امیدی که فتادم از پای
لیک چون می بیند
مانده ام منتظر فرصت شلیک به او , باز میگردد تا اوج گریز.
اینچنین نسل به نسل,
شده اند آنهمه مردان , مردار
طعمه لاشخور این دژ جادو کده شصت سده.
فرصتی بیش نمانده ست مرا
راوی تجربه هایم گوید:
مرگ ناچار تو , یا لاشخور پیر , فراز آمده است
سرنوشت دژ جادو کده این کارگه مرد به مردار مبدل کن تاریخی نیز ,
همه در ترکش و در همت توست!
آنچه باقی ست همین فرصت توست!
بر فراز سر من لاشخوری ست
وای اگر فرصتم از کف برود.