دنیای بی چشمی
از آن پس بود که توانستم روی پشت بام کاه گلی خانه پشت خندق بنشینم,
چشمانم را ببندم و ستاره ها را ببینم,
و فقط صدای مضراب خودم را بشنوم,
بزنم برای ستاره ها و بخوانم برای ماه آسمان و با چشم بسته ببینم,
که فانوسهای بچگی به هم کله می زنند و از دست ستاره ها فرار می کنند , لای ابرها.
و ببینم که کاسه تار در بغل نشسته ام توی یکی از فانوس ها,
آن فانوس قرمز,
نشسته ام جای شمعی که در آن می سوخت و دارم ساز می زنم,
برای کی.
یادم نیست.