امشب چه ساز میزند این باران
هرگز ندیده بودمش اینسان گشوده بال بر آفاق و دامن افشانان
شاید که باز پریهای آسمان بهاری شبانه می خواهند,
درون بستر محبوبشان نماز به جای آورند , که اینگونه
به شستشوی سر و تن
از چشمه سار کاهکشان , آبشارها به خویش می افشانند
و دور طاق افق پرده های آب می آویزند
تا تابش ستاره و مهتاب را زلال کنند
تا در شکست نور فریباتر از فریب شوند,
و این نیست.
امشب چه تند می تپد این باران
روح هزار نسل پریشان تنگدست آیا
بر سرگذشت خویشتن و سرنوشت شوم تبارش می گرید؟
امشب چه قصه می کند این باران؟
چنگ کدام عقده چندین نسل
در چتر بی کران کبودش گشوده است
و چشمهای حسرت چندین هزار مادر گم کرده نوجوان آیا
در روشنان بارش گسترده اش دوباره شکفته ست
کاینسان درین ترنم دلگیر
یکریز می سراید و می موید,
شبنامه یی به زمزمه می گوید و نمی گوید.
در شب گریستن چه حکایتهاست
بی هیچ واژه ای
از نیمه بر گذشته شب و خیس آب , شب
باران هنوز , قصه اش اما تمام نیست.
غمنامه ای به زمزمه جاری است
در من تپنده ابر کبودی,
با وسعت تمامی آفاق آسمان بهاران تبگرفته این شهر
گلشبچراغهای شبستان , هوای باران دارد
دردابه ای به زمزمه می جوشدم در این باران
یاران!
امشب چه تند می زند این باران!