شباهنگام
که مهتاب , با تلاوتی بلند
آیه نور می خواند
و دشت,
در جذبه این سرور سپید,
بی خود از خویش , همه مهتاب است.
که دره ها پوستین تنهایی خدا را
در جای رودبارکهای خویش میشویند
شباهنگام
که خواب مادران , از بیتابی کودکان , بر می آشوبد
چون زلالی آبگیر , از رمیدن ماهیان
که جهان چهره باستانی خویش را باز می یابد
چنان چون طفلی شرور
که معصومیت خواب کودکانه خود را , در خواب.
شباهنگام
که هیچ غوغا , فاصله گوش و سینه را نمی انبارد,
و سکوت , مجال تازه ای است
تا صدای دل , به گوش برسد.
که خواب , چون شاپرکی مردد بارها و بارها
ننشسته , از گلبرگ پلکها , میپرد.
شباهنگام
که باران تند یاد تو , چون رگباری شبانه , باغچه دل را میشوید.
و من از پشت شیشه چشمانم
-این پنجره های باغ دل-
به تداوم اشکها می نگرم
که شیشه این دریچه را
به شستشو , صیقل میدهد
هر شب
حروف و کلمات , در میدان ذهن من
به بازی دست به دست هم می دهند
و زنجیر شعرهایم را
به صدای عشق
برای تو میبافند
که در این هنگامه شب در خوابی...