...
از دهان من صدایی نمی شنوی
دیریست که عمر را,
واژگونه گذرانده ام
درتماس دست انسانها, پوستم سرد است
این قلب خونبار ,چندان نمی تپد
سوگند خاموشی خوردم و اکنون,
حتی وقتی به صدای بلند می اندیشم
نمی شنوم.
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن ۱۳۸۶ ساعت 21:47 توسط ناقوس جدایی
|